نوشته های شخصی

ثبت دلنوشته ها و لحظه نوشته های خودم

توکل

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۳۲ ب.ظ

تصمیمش را گرفته بود . . .

باید قبل از رفتنش به سربازی تکلیف خودش را میدانست ، باید میفهمید این آخرین امیدش میان بازار تن فروشان دنیا قبولش دارد یا نه ،او که حجابش بهانه ی آغازی بود برای دوست داشتن . . . دوستش دارد یا نه .  فکر هایش را کرد ، تصمیمش را گرفت و توکل کرد . قرار شد خواهرش صحبت کند تا جوابش را بشنود . خواهرش هم صحبت کرد. منتظر ماند تا فردای آن شب بلند که چقدر ثانیه هایش ساعت وار می گذشت . . . حالا کار از ساعت هم گذشته و هر قدر میگذرد صبح نمی شود . . . هنوز بیدار مانده است طفلکی .

  • گمنام باش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

گاهی اوقات قلم زبان می شود . . .
گاهی اوقات گفتن آرامت نمی کند و فقط نوشتن
آمده ام بنویسم

آخرین مطالب