نوشته های شخصی

ثبت دلنوشته ها و لحظه نوشته های خودم

خدایا شکرت . . .

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۲۷ ب.ظ

صبح شد . . . 

هرچند دیر ، اما بالأخره خبری را که سخت منتظر شنیدنش بود را شنید . وقتی خواهرش گفت انگار پیشنهادش را قبول کردند از خوشحالی بال درآورد. اشک هایش جاری شد که چقدر پروردگارش مهربان است. چقدر زندگیش زیباتر شده بود . مثل دنیایی که حالا از پشت پنجره ای تمیزتر می دیدش. تازه فهمیده بود حکمت کارهای پروردگارش را . 

پروردگار من . . .

  • گمنام باش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

گاهی اوقات قلم زبان می شود . . .
گاهی اوقات گفتن آرامت نمی کند و فقط نوشتن
آمده ام بنویسم

آخرین مطالب