خدایا شکرت . . .
شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۲۷ ب.ظ
صبح شد . . .
هرچند دیر ، اما بالأخره خبری را که سخت منتظر شنیدنش بود را شنید . وقتی خواهرش گفت انگار پیشنهادش را قبول کردند از خوشحالی بال درآورد. اشک هایش جاری شد که چقدر پروردگارش مهربان است. چقدر زندگیش زیباتر شده بود . مثل دنیایی که حالا از پشت پنجره ای تمیزتر می دیدش. تازه فهمیده بود حکمت کارهای پروردگارش را .