حالا دیگه دو ماه از عقدش گذشته بود .
خیلی از دلهره هاش کم شده بود اما جای دلهره ها رو زخم و کنایه های مردم گرفته بود . چون کار نداشت خجالت میکشید بره مهمونی . اینقدر کنایه میشنید که کم کم براش عادی شد . دنبال کار پاره وقت می گشت دوست داشت تو رشته ی خودش یه کار موقت پیدا کنه اما نشد . . . رفت تو یه مغازه تبلیغاتی و مشغول شد ماهی 150000 تومان که قرار بود از ماه دوم بشه ماهی 200000 تومان . . . نامه ی سربازی ش هم اومده بود. اول ماه دی باید میرفت خدمت . . .
شرایط سخت بود اما همیشه یه چیزی آرومش میکرد
اینکه خدا گفته :
روزیتون با من