بالأخره زمان سربازیش رسید . . .
برای اینکه بتونه بعد از ظهرها یه کار پاره وقتی انجام بده تا تو این مدت یه پس اندازه کمی برا خودش جور کنه خیلی دوست داشت تو شهرستانه خودش بیافته ... اما نامه که اومده بود نوشته بود افتاده ارتش .... خیلی ناراحت شده بود ... انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا اون رو اذیت کنن .... هر کی زنگ میزد میگفت یه زیارت عاشورا با صد سلام و صد لعن بخون کارت درست میشه ....
یه دو هفته مونده بود به اعزام توفیق پیدا کرد بره سفر قم . . .
رفت و اونجا زیارت عاشورا رو خوند . . .
اومد کارش درست شده بود ...
گفتن افتادی شهر خودت ....
خیلی خوشحال بود ... بازهم فهمید چقدر زود ناراحت میشه ....
باز هم فهمید باید بیشتر صبر کنه ...
حالا حدود 4 ماهه که داره خدمت میکنه ....